یک فصل گذشت٬یه زمستون از با هم بودنمون

و امروز سومین ماه همراهیمون رو پشت سر گذاشتیم

سه ماه گذشت از روزی که واسه همیشه با هم بودن٬ عهد بستیم ـ گرچه این عهد خیلی وقت بود میون ما بود! اما این بار پیمانمون رنگ دیگه ای داشت ـ سه ماه گذشت از روزی که من تو لباس سفید در دست در تو می رفتیم که مهم ترین حادثه زندگیمون رو رقم بزنیم

سه ماه گذشت از روزی که ماه ها منتظرش بودیم........

***

امروز صبح از ساعت ۶ همش دلم می خواست زنگ بزنم و تبریک بگم اما هر طوری بود خودمو نگه داشتم تا همین نیم ساعت پیش که خودش زنگ زد فکر کنم تونستم نقشم رو خوب بازی کنم گفتم که یادم بوده تا یکی دو روز پیش ولی الان نه!

اونم کلی ذوق زده شد که خودش اول یادش مونده و تااااااااااازه گفت که واسم یه کتاب هم گرفته!!!!!!!!!(چه عین هم)

با اصرار من اسمشو لو داد

من اوی امیرخانی! از مکث من انگار یه چیزی فهمید گفت نکنه خودت داری گفتم نه اما خوندم و خیلی هم دوستش دارم ممنونم

می خواستم بدونم اونم کاری رو کرده که من٬واسه همین پرسیدم کتابم کجاست؟که گفت همین جا تو خونه

ـمواظبش باشیا!

خیالت راحت!

خوب پس اون کتابو پست نکرده و می خواد وقتی اومد برام بیاره

حالا من همش منتظرم کتابی که به نظر خودم خیلی خوشگل بسته بندیش کردم به دستش برسه........

***

می خواستم این بار براش من او رو بگیرم خوب نشد نگرفتم آخه من این وسط یه زرنگ بازی هم دراوردم و کتابائی رو که خودم تا حالا نخوندم می خرم!

وگرنه خیلی چیزا بود که دلم می خواست هدیه بدم و خودم هم کتابشو ندارم اما خوندم

مثل بادبا*دک باز٬ سمفونی* مردگان٬ صد سال* تنهائی(که خودش سه سال پیش واسه تولد نورا گرفت ورژن اصلشو و چه قد هم دنبالش گشت!!!) برادران کارا*مازوف (که نورا میمیره واسش و البته دو جلدش نوی نو تو کتاباشه و من حتما یه بار میدم سهند بخونه) و خیلی چیزای دیگه که یادم نیست!

میگم سهند جونم تو که می خواستی بگبری چرا بیوتن رو برام نگرفتی آخه!!!!!!!!!!

ولی من او رو هم خیلی دوست دارم راهنمائی بودم که خوندمش فکر کنم ٬ همون موقع که تازه چاپ شده بود٬ خیلی روم تاثیر گذاشت اولین رمانی بود که به سبک پست *مدرن خوندم!!!!!!!!!!!(نمی دونم تو ادبیات به این سبک نوشتاری چی میگن از رو سبک های معماری تقلب کردم!)

و به مدد اینکه رضا امی*رخانی سمپ*ادی بود و جز معدود و شاید تنها سمپ*ادی هائی بود که این طوری تو زمینه ادبیات خوش درخشیده بود و صد البته عقایدش با اونا!!!!!!!!(می دونید اونا کین دیگه) تا حد زیادی موافق بود این بود که تند و تند نقد آثار و مصاحبه و ....... ازش تو مجلاتمون چاپ می شد و تو واسه کتابخونه های مراکز ارسال.

به هر حال که خیلی این رمان رو دوست داشتم و خوشحالم که حالا واسه همیشه توکتابخونه خونه ی خوشگلمون که هنوز ندیدمش اما می دونم قشنگ و دوست داشتنیه قرار می گیره

***

راستی دیروز درخت زردآلومون اولین شکوفه اش شکفت!

یه نشونه دیگه ار بهار

پی نوشت:مموش و نازی شما فیلترییییییییییییییین شرح کاملشو تو پست تا بهار ۱ نوشتم!